از ب بودن تا ن نبودن
از ب بودن تا ن نبودن
فراموش شده از فردا که نیستی می ترسم : از سکوتهای فریاد تنهایی از پرسه سایه ام در شبان خانگی از فردا که نیستی می گریم : از غزل های ملخ زده ی عشق از مرثیه های پرواز از سوگ پریان برای زمینیان از فردا که نیستی می میرم : از جمعه های خالی از سلام ها از عفونت حنجره ی عشق از متونهای تحریر نشده ی ماندن از فردا که نیستی می گویم : از لحظه های که با خط چین کردن تو، زمان می یابد از بغض های ممتد شیشه ای و تلنگر جاودانه ی تو از خستگی دوباره زیستن در این صحنه ی مسموم از فردا که نیستی می پرسم : و « عکس امروزها را از قاب یادم میخکوب کرده ام . » و چه آسان از دستم می روی ! وچه آسان از یادت می روم ؟! مهم نيست کف پات رو شسته باشي يا نه! حتي مهم نيست که کف پات نرمه يا زبر! مهم اينه که وقتي پات رو تو زندگيه کسي ميزاري و از زندگيش عبور مي کني وقتي که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند اونقدر اون رد پا خواستني باشه که به کسي اجازه نده پاهاش رو روي رد پات بذاره... نشود تا شکنید آنچه میان من توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم با سخن گو به نگاهی، که زبان من توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید تالیا چشم مهربانی نگران من و توست گرچه در خلوت ره زمزم ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی به جمال من و توست لایزاتشکده ی ماست ، فروغ مه و مه وه از این آتش روشن که به جان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم با سخن گو به نگاهی، که زبان من توست تا دلت نرفته برگرد ما که راهمون یکی بود چرا جاده ما رو گم کرد ؟ بدترین شکل دلتنگی اینه که اونی که دوستش داری کنارته و تو بدونی که هیچ وقت به اون نمی رسی . و دنیا را پیموده ام ، تنها فانوسی هدیه اورده ام تا شهر های خاموش قلبگاهت را فروغ بخشم روزها را سیاه کردم هفته ها را سیاه کردم تا سالها را به ارزو هایم فروخته ام و ارزو هایم را به سالهایم دوخته ام « مرا فراموش مکن » مرا در هیاهوی دیگاه معصومم ، نگاه کن ، در سلام مضطربم در خامش خداحافظیم در تحرک لبانم ، در عطش ماندنت و به اعترافم که « دوستت دارم » اما از همه ی بهترین های زندگی ام بهترین ها حذف شدند !! و در این میان ، من ، ماندم و ترانه ی بی تابی من ماندم و یک فاصله دلتنگی به این زودی دلم برای قلب زخم خورده ات تنگ شد ؟ گمان نمی کنم هیچگاه به خاطرم هم خطور نکرد که دوستت دارم اما رفتنت امانم را برید قلبم را به تپش واداشت و شعور شیشه ای شب را به دشنام شهسوار افسانه ایم راه داد. روزی هزار بار بر صفحه ی دل بنویس : میان بودن و نبودنش تنها یک حرف فاصله است . به همین سادگی! و من روز و شب جریمه ی سنگین رفتنت را پرداختم و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد کسی نفهمید که از « ب» بودن تا « ن» نبودن فاصله است تا بی نهایت ........
| Design By : Night Skin |


